آفاق امروز


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در سه شنبه شانزدهم مهر 1392 و ساعت 22:27 |
باران...
  • ديروز...

 باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. .

  • و اما امروز ...

 باز باران بي ترانه، باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه، مي خورد بر مرد تنها ،

 

مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...

 

باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده .

 

نمي دانم...نمي فهمم، کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟

 

 نمي فهمم ، چرا مردم نمي فهمند که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت

 

مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟؟؟

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 0:26 |
دلتنگ تر از همیشه
خسته ام از این کویر

         از این کویر کور و پیر...

دوباره گم کردم که دنبال چی می گردم...

دوباره فراموش کردم هدفم چیه...

دوباره یادم رفته آخره این راه کجاست...

راستی این راهی که داریم میریم پایانی هم داره؟؟!!

دوباره همه جا تاریکه ...

ای کاش کسی چراغش را به من قرض بده...

 

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 1:47 |
آخرین دیداربا قوی زیبا

تا ماشین توقف کرد با آخرین سرعت شروع به دویدن کردم حتی در ماشین را هم نبستم .

دکمه اسانسور را فشار دادم،زمان چقدر کند می گذشت،نتوانستم منتظر آسانسور شوم ،به طرف

پله ها دویدم،پله ها را دوتا یکی طی کردم،طولی نکشید که خود را در طبقه چهارم یافتم. آنقدر

آشفته بودم که حال خودم را نمی فهمیدم،انگار چیزی در وجودم گم بود،انگار قلبم با تردید می

تپید،داشتم می لرزیدم ،اما نمی دانم از ترس بود یا از سرما؟!به انتهای سالن رفتم ، در اتاق ۲۴

را که باز کردم دیدم اتاق خالی است! قلبم ریخت اما آرام .

زمزمه کردم  دیدی حالش بهتر شده ، مرخصش کردند در عین حال صدایی دیگر در گوشم

زمزمه می کرد  یعنی کجااست؟؟!

 دوباره با خود گفتم حتما منتقلش کرده اند یک اتاق دیگر. در حالی که به خوبی می دانستم با این

حرفها تنها خودم را دلداری می دهم تا توان آنرا داشته باشم که لحظاتی بیشتر بر سر پاهایم که به

شدت می لرزیدند بایستم.

به سوی بخش پذیرش رفتم . از پرستار پرسیدم : ببخشید مریض اتاق ۲۴ کجاست؟

پرستارکه سرش خیلی شلوغ بود ، گوشی تلفن در دست نگاهی به من انداخت و  گفت: اسم

مریض؟

 با صدائی لرزان گفتم: مریض اتاق ۲۴ ، همین رو برو ، نمی دانید کجاست؟مرخص شده ، مگه

نه؟

 فکر کنم همین چند دقیقه پیش ترخیص شده باشه....

 پرستار گوشی را گذاشت وبه چهره رنگ پریده ام خیره شد و این بار آرامتر از قبل گفت:شما

چکاره اش هستین؟

 و من در دل تکرار کردم من چکاره اش هستم؟من چه نصبتی با او دارم؟؟! در حالی که

نمیدانستم چه باید بگویم!! با نگاهی مضطرب به پرستار خیره شده بودم.پرستار دوباره تکرار

کرد خانوم شما چکاره اش هستین؟حالتون خوبه؟  

  و من ناگهان گفتم: نامزدش هستم!

 سرش را پائین انداخت،انگار تاب نگاه به چشمان منتظرم را دیگر نداشت و آرام

 گفت: متاسفم . . .

 برید طبقه ۲ . انتهای سالن دست چپ!

 با خود تکرار کردم طبقه دوم، انتهای سالن، دست چپ...

 با عجله از پله ها پائین آمدم،و همچنان با خود زمزمه می کردم طبقه دوم،انتهای سالن، دست

چپ...

 به طبقه دوم که رسیدم ابتدای راهرو تابلویی نصب شده بود که بر رویش نوشته شده بود      "

سردخانه" و من بی توجه به عبارت روی تابلو هنوز با امید واری قدم بر می داشتم. 

به انتهای سالن که رسیدم دیدم خواهرش با چشمهایی که دیگر در آن امیدی دیده نمی شد از اتاقی

بیرون آمد .

به طرفش دویدم ، در حالی که میلرزیدم و اشک بی امان از چشمانم جاری بود گفتم: من

آمدم. کجاست؟

سرش پایین بود، خیلی خوب می دانستم معنای این سکوت چیست اما ترجیح دادم معنایش نکنم ...

 می دانستم که دیر رسیدم. می دانستم که دیگر هیچگاه گرمای وجودش را حس نخواهم کرد،می

دانستم که دیگر طنین صدایش در گوشم زمزمه نخواهد شد،دیگر دوستت دارم را از زبانش نمی

شنوم. می دانستم که ....

همه اینها را بهتر از خواهرش می دانستم اما نمی خواستم این سکوت را با این معانی باور کنم.

خواهرش هنوز حرفی نزده بود که دوباره در همان اتاق باز شد و چند نفر مادر ش  که اشک 

بی حالش کرده بوداز اتاق بیرون آوردند.

همه چیز مثل کابوس بود،چند بار گفتم همه اینها خواب است،همه اش خواب است....و با فریاد

گفتم:به من بگوئید که خواب هستم،بگوئید اینها فقط کابوسهایی است که خیلی زود تمام می

شود......

اما هیچ صدائی نگفت که من خواب هستم!

دیدم برادر و پدرش رو به رویم ایستاده اند.با حالی زار نگاهشان کردم.همه چیز گویا بود اما من

نمی خواستم باور کنم.پدرش خیره به من نگاه می کرد طوری که حس می کردم خاطره ای هستم

برایش اما مرده....

 با صدایی نالان گفتم حداقل بگوئید کجاست....

هیچ کدام جوابی نمی دادند و تنها نگاه می کردند،انگار زمان متوقف شده بود ،انگار کسی صدایم

را نمی شنید ،انگار من نیز مرده بودم.

ناخودآگاه جیغ کشیدم وگفتم: لعنتی ها حرف بزنید دیگه. بگوئید کجاست؟؟

خواهرش سربلند کرد . چشمانش سرخ سرخ بود، اما اشکی در چشمانش دیده نمی شد منتظر

بودم تا حرفی  بزند اما همچنان خیره به من نگاه می کرد .

برادرش سینه به سینه ام ایستاد،چشمانش مثل ابرهای بهاری می بارید آرام  گفت :می خواهی

ببینیش؟

گفتم: آره،به خدا خیلی دلتنگشم.....

به چشمان منتظرم خیره شد ، همدردیش را به خوبی حس می کردم اما دلتنگیم را نمی فهمید.   با

چشمانش به من نشان داد که باید به کجا بروم،نگاهش مکان دیدار را نشان می داد.       

دلم می گفت عزیزم در اتاق منتظر است،دری را که بر روی آن نصب شده بود" سردخانه" باز

کردم، دیگر مطمئن بودم که تنها مانده ام ،بدون تکیه گاه و بی هیچ پشت و پناهی . . . .  پشت و

پناهم رفته بود.

بی اختیار قدم بر میداشتم از میان تمام تختها به سمت تختی رفتم که حسم می گفت عزیزترین کسم

بر رویش آرام خوابیده. وقتی ملحفه سفید را از روی صورت زیبایش کنار زدم دیگر در این

مکان و زمان نبودم،قلبم نمی تپید،خیره نگاه می کردم و خاطرات در مقابل دیدگانم رژه می رفتند.

عشق من آرام و ساکت درحالی که لبخندی بر گوشه لبانش بود به خوابی ابدی فرو رفته بود .

آرام درگوشش زمزمه کردم مگر عشق هم به خواب می رود؟بیدار شو ......

دستانش را در دست گرفتم ، گرمای نه چنداد زیاد بدنش نشان از آن بود که مدت زیادی از آرام

گرفتنش نگذشته.

نالان زمزمه میکردم:همه اش ۲۴ سال...فقط ۲۴ سال ،چقدر زود به خواب رفتی رفیق نیمه راه . . .

قول وقرارها یادت رفت؟مگر نمی گفتی دلم میخواد بابا بشم،یه دختر سفید مو فرفری دلم می

خواد....

همیشه میگفتی: " دوست دارم دخترهام مثل تو باشند و پسرهام مثل خودم . چون پسر باید به

باباش بره"

اشکهایم همچنان بر گونه هایم سرازیر بود و گونه هایش را می بوسید.خم شدم ، سرش را

بوسیدم. موهایش نامرتب بود ، با دست موهایش را مرتب کردم .  ته ریش خفیفی داشت .آرام در

گوشش زمزمه کردم: عزیزم تو که اینقدر شلخته نبودی !!

یادته همیشه وقتی میخواستی من را برسونی مدرسه مجبورم می کردی به زور گونه زیبات را

ببوسم ؟ میگفتی حیف بوسم نکنی، تازه اصلاح کردم... یادته؟

یادته همیشه دکمه های بلوزت را نمی بستی یا یکی در میون می بستی تا من درستشان کنم؟؟ یادته

ساعت ۵ صبح بیدارم میکردی که هم برسیم باهم صبحانه بخوریم و هم دانشگاه تو دیر نشه؟؟

یادته؟؟یادته توی خونه عطر نمی زدی ؟؟ می گفتی تو باید برام عطر بزنی؟؟ همیشه هم عطرهات

را توی ماشین می گذاشتی؟

آخه قربونت برم من . تو که بی وفا نبودی . تو که همیشه حرف از وفاداری میزدی الأن چی

شد؟؟

الآن دیدی کی بی وفا شد؟

یادت رفت حرفهایی که توی گوشم زمزمه می کردی؟یادت رفت حرف همیشگیت را که می

گفتی :هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه من و تو را از هم جدا کنه . برای مردن هم هردوتامون باهم

میمیریم.

یادته؟؟پس چی شد؟

سرم را بلند کردم ونگاهی به اطراف انداختم ، کسی نبود.... یعنی کسی نمی خواست خلوت مارا

به هم بزند.

 دلم می خواست بغلش کنم . سرش را بر روی سینه ام گذاشتم و غرق در بوسه اش کردم .

 هنوزم تنش بوی ادکلن مخصوصش را می داد . وای که من عاشق این بو بودم!!!

ناگاه صدای برادرش را شنیدم که می گفت :یک ساعتی از ورودت به اتاق گذشته بیشتر از این

اجازه نمی دهند در کنارش بمانی .

به صورتش نگاه کردم،مهتابی بود مثل فرشته ها و نالان گفتم:می بینی دیگر نیستی تا بگوئی می

خواهی در کنارت بمانم،همه چیز تمام شد،اینجا پایان راه است،پایان عشق ،شاید پایان زندگی

برای هردوی ما.....

 خداحافظ  زیبای من....

 

{ قوی زیبا}

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد *** فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی *** رود گوشه ای دورو تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب *** که خود در میان غزلها بمیرد

 

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا *** کجا عاشقی کرد.آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد *** که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم *** ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا برآمد *** شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش وا کن *** که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 23:46 |
قصه قاصدک
             

 يک تبسم زيرکانه و يک عروسک بازي کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم و تو  اين کار را کردي و من مثل کودکي عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ تو شدي پري قصه ها و من مثل شاهزاده سوار بر اسب سفيد . و چقدر ساده عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردي...

 

گفتم بمان پري زيباي من بي تو مي ميرم خنديدي و

 

 گفتي:بازي بود. 

 

گفتم: بازي زيبايي بود پس بيا بازي کنيم.

 

گفتي:من بزرگ شدم.من ديگر بازي نمي کنم.

 

گفتم:مگر بزرگ ها بازي نمي کنند!؟

 

گفتي:بازي نه...زندگي مي کنند.

 

گفتم زندگی؟     گفتی:آره.

 

گفتم: پس زندگی کنیم ....

 

و تو نگاهم کردی، با تمسخر شاید هم تمسخر نبود!!!

 

وگفتی: نمی شود.          گفتم: آخر چرا؟

 

گفتی: زندگی مثل بازی نیست با کسی که بازی کردی دیگر نمی شود زندگی کرد.....!

 

                                   و من فقط مبهوت نگاهت می کردم...

 

گفتم :کجا گفته اند که با کسی که بازی کردی دیگر نمی توان زندگی کرد؟

 

 گفتی: نگفته اند ،این را از ابتدا بر دیوار نامردی ها نوشته اند.

 

گفتم:خودت می گوئی بر دیوار نامردی ها نوشته اند مگر تو نامردی؟؟؟

 

 نیشخندی زدی و گفتی:هنوز در عالم بازی هستی ، زندگی همین است. اینقدر باید

 

بازی  کنی تا یاد بگیری.

 

ترسیدم مثل همیشه، همانجا زانو زدم و تو فقط نگاهم کردی.پرسیدی به این زودی

 

شکستی ؟ تو که گفتی زندگی کنیم،در اول راه شکستی؟

 

با بغض نگاهت کردم و گفتم پس قصه پدر بزرگ چه؟مگر قصه شاهزاده و پری

 

 زندگی نبود؟

 

بلند خندیدی،خندیدی ،خندیدی...............

 

و گفتی هنوز کودکی و شاید بازی هم برایت زود است . قصه های پدر بزرگ

 

حتی بازی هم نبود همه افسانه بود.

 

گفتم :افسانه دیگر چیست؟

 

گفتی همان که تو هنوز در آنی چیزی است برابر عدم.

 

گفتم: در الست هم بوده؟

 

این بار مطمئن بودم که با ترحم نگاه کردی و گفتی :آره .

 

گفتم: پس چه شد؟و دیدم که پاسخی ندادی.سر که بلند کردم دیدم نیستی ............

 

جوابم را گرفته بودم،من نیز در عدم بودم و بس...

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 23:43 |
نامه

 

    ......از من خواستی که برایت بنویسم و من اینبار می نویسم فقط به خاطر تو،تو که

 

    مهربانترین هستی از برای من.

 

    ...... باز می خواهم برایت بگویم از خاطرات،از آنچه گذشت و نفهمیدم .چه جالب

 

     بود آشنایی ما و چه سخت است انتظار کشیدن برای دیدن پایان این آشنایی.

 

     یادت هست چقدر فکر کردن به رفتنت آزارم می داد، ولی چه راحت کنارآمدم با

 

     این واقعییت...

 

     آری ......... هیچ وقت دیگر فکر نمی کنم که تو "  قشنگترینم " قرار است بروی .

 

     فقط به این فکر می کنم که قصه سرنوشت ما چه خواهد بود .

 

     به این فکر می کنم که خدای من ، خدایی که تو را به من هدیه داد چه قصه ای

 

     برای بودنمان نوشته است ؟ پس هرچه باشد افسانه آفریدگار من است و بس ...

 

    عشق پاکتر و زلالتر از آن است که من یک موجود زمینی درمورد آن بخواهم

 

    سخن بگویم . عشق اهورایی است و توصیفش نیز زبانی اهورایی می طلبد ،

 

     ولی من آنقدر گستاخم که هر بار و هر بار می گویم از عشق .

 

     عشقی که در قلب وروح است و فقط زیبایی است که آن را می آفریند .

 

     سالهایی بود که می گفتم دوست داشتن پدیده ای است آنی ، بی د لیل !! که گه گاه

 

     در دل بروز می کند. این تعریف کودکانه من بود از عشق اما اکنون می گویم :

 

    عشق نتیجه زیبا یی است ، دلبستگی به یک زیبایی کم نظیر که فقط من آن را در

 

    وجود معشوقم می بینم، نه هیچکس دیگر .........

 

    خوشبختی در چشمان ماست ،در همین چشمان روشن و براق .آری عزیزم در همین

 

    دو شمع فروزان چهره تمام خو شبختی نهفته است. چرا که همین دو چشم ، همین

 

    دو شمع ، زیبایی های وجود معشوق را به ما جلوه می کنند .

 

    علت تولد یک عشق زیبایی است ، زیبایی که لطافتش با روح درک می شود ،

 

    لطافتی از جنس بلور ، هفت رنگ چون رنگین کمان و لطیف چون پرنیان ....

 

    تا حال نگاهی به عشق از دیدگاه فلسفه انداخته ای ؟؟؟ فلسفه عشق را دسته بندی

 

    می کند ، واژه واژه اش را توجیه می کند و در نهایت می گوید این عشق اگر زمینی

 

    باشد پست و اگر ملکوتی باشد قابل تجلیل است. وای که چه زشت است این فلسفه .....

 

    اما عرفان ، هر آنچه را که باعث دلبستگی و بهانه های زیستن می گردد ، هر آنچه

 

    از درون درک می شود و هرچه را که ذات پاک انسان آن را تقدیس می کند و زیبا

 

    می بیند شایستۀ عشق می داند .

 

    و این دو شمع فروزان چهره، این چشمها گاه چه زیبا این زیبایی ها را بر ما جلوه گر

 

    می سازد و این بار من دیدم با همین چشمان لطافت روح تو را . لطافتی از جنس

 

    آسمان ،هم رنگ نور و هم جنس ملکوت .

 

    آن زمان که چشم بر هم می گذارم و طنین حرفهایت را با صدایی اهورایی در خاطرم

 

    تکرار می کنم در عالمی فرو می روم جدا از این زمان و مکان ،عالمی چون عدم و

 

    آن هنگام است که در می یابم عشق از عدم بود و ادامه دارد تا ابد .

 

    گاه دلم می خواهد حرفهایت ،همراه با نفسهایت وطنین صدایت همه را یک جا داشته

 

     باشم اما...

 

    اما تقدیر در این زمان چنین چیزی برای من رقم نزده و من با خود می گویم :

 

    «معشوق من چندان لطیف است که خود را به" بودن " نیالوده است ، که اگر جامه

 

     وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود....! معشوق من ،منتظری که هیچگاه

 

     نمی رسد ، انتظاری که همواره پس از مرگ پایان می گیرد، چنان که این عشق

 

     نیز هم.....» 

 

       می خواهم منتظرت باشم هرچند که هیچگاه نیایی .

 

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 22:24 |
این وبلاگ فقط مال قاصدکه
به پیشنهاد یک دوست وبلاگ را اختصاصی کردم.هرچند که تا الان هم فقط خودم

در وبلاگ می نوشتم.اما حالا دیگه رسما اختصاصی شد


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 21:31 |
تولد قاصدک

سلام به همه دوست جونهایی که میان و به من سرمی زنن.امروز برای من

یک روز خاص بود،روزی که برای هر آدمی عزیزه،روز تولد.

امروز 20 سالم شد البته بگم که فقط یک هدیه گرفتم(یک بوسه)، اما خیلی

ها تبریک گفتن،زنگ زدن و یا sms دادن.امسال بیشتر از هر سال تبریک

 شنیدم(البته به همشون روزه قبلش یاد آوری کرده بودم)

 

اي دل لبريز از شوق و اميد


كاش ميديدي كه فردا نيستيم


كاش ميديدي كه چون پنهان شديم


در همه آفاق پيدا نيستيم


گرچه هر مرگي تسلي بخش ماست


كاندر اين هنگامه تنها نيستيم


بدتر از مرگ است ان دردي كه باز


زندگي ميخندد و ما نيستيم

 

فکر این که فردا نباشم اصلا آزارم نمیده چون حس می کنم سرزمین من

روی این کره خاکی نیست ،من همیشه زنده ام در قلب کسائی که دوستشون

 دارم.

دلم می خواد زندگی کنم،دلم می خواد امروز چشم به روی همه بدیها ببندم،

می خوام به خودم بقبولونم که زندگی زیباست.می خوام بخندم بی هیچ دلیلی.

می خوام زندگی کنم.البته فقط همین امروز.......

Image hosting by TinyPic

 

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 23:36 |
قاصدک

 

این دفعه منتظر قاصدکم.......

 

آخه قاصدکها همیشه خوش خبرن،اما چند وقتیه لب بوم من قاصدکی نمی شینه.

 

خوب حق داره بی خبر بیاد چی کار؟

 

کاش خبری برام میاورد برای شاد کردن دلم،خبری می آورد واسه اینکه بگه

 

چشم انتظار باش همه چیز بالاخره درست میشه.

 

کاش می آمد و آروم صدام می زد و تو گوشم نجوا می کرد، هنوز تو دنیا

 

مهربونی هست خودم دیدیمش دیروز.

 

آره قاصدک ،من منتظرم .

 

منتظرم که بیای و برام از مهربونی ها بگی،برام خبر بیاری که امروز یه عاشق

 

چشماش را مسافر باد کرد تا برسه به منزل معشوق،برام بگی فردا یک معشوق

 

 دلش را می سپاره به فریاد،یا که واسم بگی که همین روزهاهمه بی وفایی ها

 

 رفتنین واسه همیشه...........

 

 Image hosting by TinyPic

 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟


از كجا وز كه خبر آوردي ؟


 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما

 
گرد بام و در من

 
 بي ثمر مي گردي


انتظار خبري نيست مرا


 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري


برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس


 برو آنجا كه تو را منتظرند


 قاصدك


در دل من همه كورند و كرند


 دست بردار ازين در وطن خويش غريب

 
 قاصد تجربه هاي همه تلخ


 با دلم مي گويد

 
 كه دروغي تو ، دروغ


 كه فريبي تو. ، فريب


 قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي


 راستي آيا رفتي با باد ؟


با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي


راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟


مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟


 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟


 قاصدك


ابرهاي همه عالم شب و روز

 
 در دلم مي گريند

 

.............................

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 23:6 |
ساحل سكوت

 

  • بودن.....زندگی کردن......شادی.....مهربانی......خنده......صداقت....!
  •  
  • چه واژه های غریبی.
  •  
  • تو می دانی یعنی چه؟
  •  
  • روزهایی بود که همه این واژه ها را در چشمان تو معنا می کردم و
  •  
  •  امروز ....
  •  
  • و امروز چشمانت نیست که من بتوانم واژه های زندگی ام را در آن معنا کنم.
  •  
  • معنای واژه ها دیگر برایم اهمیت ندارد چرا که آنچه را که در چشمان تو نیز
  •  
  •  معنا کردم همه دروغی بیش نبود.
  •  
  • به دنبال واژه ای می گردم که خود معنای حقایق باشد و چه سخت است
  •  
  • پذیرفتن اینکه کلمات ساکتند.سکوتی محض و دشوار که خسته ام می کند و نا
  •  
  •  امید.
  •  
  • اما هنوز این دلخوشی را دارم که واژه ها خود دروغ نمی گویند ،دروغ را ما
  •  
  •  می سازیم با واژه های بی صدا.
  •  
  • تمام وجودم را پر کرده دروغهایی که ساختی و من با تصوراتم پرو بالش دادم
  •  
  •  آنقدرکه به پرواز درآمد به اوج رسید و ناگاه........سقوط.
  •  
  • دیگر حتی خسته ام از گفتن خستگی هایم.از گفتن اینکه:" می خواهم باشم و
  •  
  •  نیستم ،میخواهم دروغ را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرم و نمی توانم.
  •  
  • "خسته ام از دیدین چهره هایی که واقعی نیستند.می خواهم فریاد بزنم اما واژه
  •  
  •  ها ساکتند،آهای واژه ها به صدا درآیید و این بار این واقعیت را بگوئید.تنها
  •  
  • این بار و برای آخرین بار.فریاد بزنید.با شما هستم ای واژه های سکوت.شما
  •  
  • بگوئید که آدمیت مرده است.در اینجا هیچ کس زبان به این حقیقت نمی گشاید
  •  
  • شما بشکنید این سکوت را.
  •  
  • هرچند که شما هم ..........

 

 

 

  • و به دنبال آسمانی آبی تر

  • مردمانی مهربانتر

  • عاشقان پاکباخته

  • ميگشتيم


  • ولی افسوس

  • که آسمان همه جا تيره تر است

  • دلها سنگی

  • همه با هم قهرند

  • دوستان، همه با فاصله اند

  • همه حدی دارند

  • همه مرزی دارند

  • عشق بی همتا را

  • دگر نمی ستايند

  • "پشتِ ديوارهايِ "حافظِ دل

  • همه پنهان شده اند

  • همه به هم بدبين

  • اعتماد ديگر نيست

  • سخن شيرين يار هم کلکيست

  • همه از نگاه هم بيزارند

  • هيچکس بهتر نيست

  • هيچکس فرق ندارد

  • دگر حتی

  • من و تو هم شده ايم

  • !مثلِ همه

 


+ نوشته شده توسط ّّّّّ نوشین(قاصدک) در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 18:41 |